X
تبلیغات
Toktam English Training Center - داستان شنل قرمزی به انگلیسی همراه با ترجمه فارسی
سایت تخصصی آموزشگاه زبان تکتم
 

When the basket was ready, the little girl put on her red cloak and kissed her mother goodbye.
"Remember, go straight to Grandma's house," her mother cautioned.  "Don't dawdle along the way and please don't talk to strangers!  The woods are dangerous."

"Don't worry, mommy," said Little Red Riding Hood, "I'll be careful."

وقتي سبد آماده شد ، دخترك شنل قرمزش را پوشيد و مادرش را بوسيد و از او خداحافظي كرد .
مادرش گفت : عزيزم يكراست خانه مادربرگ برو و وقتت را تلف نكن  در ضمن با غريبه ها حرف نزن . در جنگل خطرهاي فراواني وجود دارد
شنل قرمزي گفت : مادرجون ، نگران نباش . من دقت مي كنم

 

But when Little Red Riding Hood noticed some lovely flowers in the woods, she forgot her promise to her mother.  She picked a few, watched the butterflies flit about for awhile, listened to the frogs croaking and then picked a few more. 
Little Red Riding Hood was enjoying the warm summer day so much, that she didn't notice a dark shadow approaching out of the forest behind her...

اما وقتي در جنگل ، چشم او به گلهاي زيبا و  دوست داشتني افتاد ، نصيحتهاي مادرش را فراموش كرد .
او تعدادي گل چيد و به پرواز پروانه ها نگاه كرد و به صداي قورباغه ها گوش داد .
شنل قرمزي از اين روز گرم تابستاني خيلي لذت مي برد و متوجه نزديك شدن سايه سياهي كه  پشت سرش  بود ، نشد . 

 

Suddenly, the wolf appeared beside her.
"What are you doing out here, little girl?" the wolf asked in a voice as friendly as he could muster.

"I'm on my way to see my Grandma who lives through the forest, near the brook,"  Little Red Riding Hood replied.

Then she realized how late she was and quickly excused herself, rushing down the path to her Grandma's house. 

The wolf, in the meantime, took a shortcut...

ناگهان يك گرگ جلوي او ظاهر شد
گرگ با لحن مهرباني گفت : دختر كوچولو ، چيكار مي كني ؟
شنل قرمزي گفت :  مي خواهم به ديدن مادر بزرگم بروم . او در ميان جنگل ، نزديك نهر زندگي مي كند
شنل قرمزي متوجه شد كه خيلي دير كرده است و از گشتن صرف نظر كرد و با عجله بطرف خانه مادربزرگ  براه افتاد .
در همان وقت ، گرگ از راه ميان بر ...

 

The wolf, a little out of breath from running, arrived at Grandma's and knocked lightly at the door.
"Oh thank goodness dear!  Come in, come in!  I was worried sick that something had happened to you in the forest," said Grandma thinking that the knock was her granddaughter.

The wolf let himself in.  Poor Granny did not have time to say another word, before the wolf gobbled her up!

گرگ دويد و به منزل مادر بزرگ رسيد و آهسته در زد
مادربزرگ تصور كرد ،  كسي كه  در مي زند  ، نوه اش است . گفت : اوه عزيزم ! بيا تو . بيا تو . من نگران بودم كه اتفاقي در جنگل برايت رخ داده باشد
گرگ داخل شدو بطرف مادر بزرگ دويد  .
 
 مادربزرگ بيچاره دويد و داخل يك كمد شد و درش را بست . گرگ هركار كرد نتواست در كمد را باز كند .

 

The wolf let out a satisfied burp, and then poked through Granny's wardrobe to find a nightgown that he liked.  He added a frilly sleeping cap, and for good measure, dabbed some of Granny's perfume behind his pointy ears.
A few minutes later, Red Riding Hood knocked on the door.  The wolf jumped into bed and pulled the covers over his nose.  "Who is it?" he called in a cackly voice.

"It's me, Little Red Riding Hood."

"Oh how lovely!  Do come in, my dear," croaked the wolf.

When Little Red Riding Hood entered the little cottage, she could scarcely recognize her Grandmother.

گرگ  صداي پاي شنل قرمزي را شنيد ,  به سمت تخت مادر بزرگ دويد لباس خواب مادربزرگ را بر تن كرد و  كلاه خواب چين داري را به سر كرد
چند لحظه بعد ، شنل قرمزي در زد .
گرگ به رختخواب پريد و پتو را تا نوك دماغش  بالا كشيد و با صدايي لرزان پرسيد : كيه ؟
شنل قرمزي گفت : منم
گرگ گفت : اوه چطوري عزيزم . بيا تو
وقتي شنل قرمزي وارد كلبه شد ، از ديدن مادربرزگش تعجب كرد

 

"Grandmother!  Your voice sounds so odd.  Is something the matter?" she asked.

"Oh, I just have touch of a cold," squeaked the wolf adding a cough at the end to prove the point.

"But Grandmother!  What big ears you have," said Little Red Riding Hood as she edged closer to the bed.
"The better to hear you with, my dear," replied the wolf.

"But Grandmother!  What big eyes you have," said Little Red Riding Hood.

"The better to see you with, my dear," replied the wolf.

"But Grandmother!  What big teeth you have," said Little Red Riding Hood her voice quivering slightly.

"The better to eat you with, my dear," roared the wolf and he leapt out of the bed and began to chase the little girl.

شنل قرمزي پرسيد : مادر بزرگ چرا صداتون  اينقدر كلفت شده آيا مشكلي پيش آمده ؟
گرگ ناقلا گفت : من كمي سرما خورده ام و در آخر حرفهايش  چند سرفه كرد تا شنل قرمزي شك نكند
شنل قرمزي به تخت نزديكتر شد و گفت : اما مادربزرگ ! چه گوشهاي بزرگي داريد .
گرگ گفت : عزيزم با آن بهتر صداي تو را مي شنوم
شنل قرمزي گفت : اما مادربزرگ ! چه چشمهاي بزرگي داريد .
گرگ گفت : چه بهتر عزيزم با آن بهتر تو را مي بينيم
در حاليكه شنل قرمزي صدايش مي لرزيد گفت : اما مادربرزگ چه دندانهاي بزرگي داريد ؟
گرگ گفت : براي اينكه تو را بهتر بخورم عزيزم . گرگ از تخت بيرون پريد و دنبال شنل قرمزي دويد

Almost too late, Little Red Riding Hood realized that the person in the bed was not her Grandmother, but a hungry wolf.
She ran across the room and through the door, shouting, "Help!  Wolf!" as loudly as she could.

A woodsman who was chopping logs nearby heard her cry and ran towards the cottage as fast as he could.

He grabbed the wolf and made him spit out the poor Grandmother who was a bit frazzled by the whole experience, but still in one piece.

شنل قرمزي خيلي دير متوجه شده بود ، آن شخصي كه در تخت بود مادربرزگش نيست بلكه يك گرگ گرسنه است .
او بطرف در دويد و با صداي بلند فرياد كشيد : كمك ! گرگ !
مرد جنگلباني كه آن نزديكي ها هيزم مي شكست صداي او را شنيد و تا آنجاي كه در توان داشت با سرعت بطرف كلبه دويد .
مادربزرگ وقتي صداي نوه اش را شنيد و فهميد  او در خطر است از كمد بيرون آمد و ملحفه تخت را روي گرگ انداخت با يك چتر كه در داخل كمد گير آورده بود به سر گرگ كوبيد
در همين موقع جنگلبان رسيد و به مادر بزرگ كمك كرد و گرگ را اسير كردند

"Oh Grandma, I was so scared!"  sobbed Little Red Riding Hood, "I'll never speak to strangers or dawdle in the forest again."
"There, there, child.  You've learned an important lesson.  Thank goodness you shouted loud enough for this kind woodsman to hear you!"

The woodsman knocked out the wolf and carried him deep into the forest where he wouldn't bother people any longer.

Little Red Riding Hood and her Grandmother had a nice lunch and a long chat.

شنل قرمزي بغل مادر بزرگش پريد و در حاليكه خوشحال بود گفت : اوه مادربزرگ من اشتباه كردم ديگر با هيچ غريبه اي صحبت نمي كنم .
جنگلبان گفت : شما بچه ها بايد اين نكته مهم را هيچوقت فراموش نكنيد .
مرد جنگلبان گرگ را از خانه بيرون آورد  و به قسمتهاي دور جنگل  برد ، جائيكه ديگر او نتواند كسي را اذيت كند .
شنل قرمزي و مادربزرگش يك ناهار خوشمزه خوردند و با هم حرف زدند .

Source English Center Translation Source

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 22:56  توسط t๏кtค๓  |